العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
165
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
و برگ درختان باشد و از خدا طلب آمرزش كنى گناهان تو را مىآمرزد ، زيرا خدا آمرزنده و مهربان است . وى در جوابم گفت : بيا تا داستان خود را براى تو بگويم . وقتى من نزد او رفتم گفت : بدان كه ما تعداد پنجاه نفر بوديم كه سر مبارك امام حسين را به طرف شام مىبرديم . هنگامى كه شب ميشد سر مقدس آن حضرت را در ميان صندوقى مينهاديم و در اطراف آن مشغول شرب خمر ميشديم . يك شب رفقاى من شرب خمر كردند و مست شدند . ولى من از آشاميدن خمر خوددارى نمودم . وقتى تاريكى شب جهان را فرا گرفت ناگهان ديدم رعد و برقى بوجود آمد . درهاى آسمان باز شد . حضرت آدم ، نوح ، ابراهيم ، اسماعيل ، اسحاق ، پيغمبر ما حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ، جبرئيل و گروهى از ملائكه نازل شدند . جبرئيل نزديك صندوق آمد . آن سر مبارك را خارج كرد و به خود چسبانيد و آن را بوسيد سپس كليهء پيغامبران همين عمل را انجام دادند : پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله بالاى سر حسين گريه كرد و ما بقى پيغمبران به آن حضرت تعزيت گفتند . جبرئيل گفت : يا محمّد خداى توانا مرا مأمور كرده كه در بارهء امت تو مطيع تو باشم . اگر تو دستور دهى زمين را دچار زلزله و آن را زير و زبر كنم ، همچنان كه در بارهء قوم لوط كردم پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود : نه يا جبرئيل ، زيرا فرداى قيامت آنان با من نزد خداى توانا مخاصمه و موقتى خواهيم داشت . سپس آن بزرگواران بر سر امام حسين صلوات و درود فرستادند . پس از اين جريان بود كه گروهى از ملائكه آمدند و گفتند : خداى تعالى ما را مأمور كرده كه اين پنجاه نفر را بقتل برسانيم . پيامبر خدا فرمود : هر عملى كه ميخواهيد با آنان انجام دهيد . ملائكه ايشان را با حربههائى زدند . بعدا يكى از آن ملائكه با حربهاى بر من حمله كرد كه مرا بزند . من گفتم : الامان ! الامان ! يا رسول اللَّه !